وینکی پیر، که یونیفرمی از پارچه نقرهای به تن داشت، جلو آمد تا به آنها کمک کند پیاده شوند. مترسک به این شخص گفت: «فوراً ما را به اربابت، امپراتور، نشان بده.» مرد با شرمندگی به یکی از اعضای گروه نگاه کرد و بالاخره دعا پاسخ کافر داد: دین «متاسفم که باید از شما خواهش کنم مدتی صبر کنید. امپراتور امروز صبح پذیرای شما کلیسا نیست.» [صفحه ۱۱۷] مترسک با نگرانی پرسید: «چطور شده؟ امیدوارم اتفاقی برایش نیفتاده دعا باشد.» مرد پاسخ داد: «اوه، نه؛ چیز جدیای نیست. اما امروز دعاگر روز آرایش و دعا نویسی پیرایش اعلیحضرت است و همین
الان حضور باشکوه ایشان با پماد پوتز به تعویذ طور غلیظی آغشته شده است.» مترسک که حسابی مطمئن شده بود، فریاد زد: «اوه، فهمیدم! دوست من همیشه دوست داشت شیکپوش باشد، و فکر میکنم حالا بیشتر از همیشه به ظاهرش شیاطین افتخار میکند.» دعا مرد با تعظیمی مودبانه گفت: «واقعاً همینطور است. امپراتور قدرتمند ما اخیراً خودش را با نیکل آبکاری کرده است.» مترسک با شنیدن این حرف فریاد زد: «خدای من! اگر هوش و ذکاوت او هم همین فرشتگان جلا را دارد، پس چقدر باید اعمال صالح درخشان علوم غریبه باشد! اما ما را به داخل بیاورید - مطمئنم ابطال کردن جادو امپراتور
حتی در وضعیت فعلیاش ما را خواهد پذیرفت.» مرد مقدس گفت: «دولت امپراتور همیشه باشکوه است. اما من جرأت میکنم ورود فرشتگان شما احضار را به او اطلاع دهم اجنه غیر مسلمان و از او در دعانویس مورد شما دستور خواهم گرفت.» بنابراین گروه به دنبال کیمیاگری خدمتکار وارد یک اتاق انتظار باشکوه شدند و اسب ارهای با قدمهای ناشیانه به دنبال آنها رفت، بدون اینکه علوم غریبه بداند از اسب انتظار میرود بیرون بماند. [صفحه ۱۱۸] مسافران در ابجد ابتدا تا حدودی دعانویس از محیط اطرافشان شگفتزده شدند دعانویس و حتی مترسک نیز با بررسی پردههای نفیس پارچه نقرهای که با جادو
گرههایی به هم گره خورده و با تبرهای نقرهای کوچک بسته شده بودند، تحت دعا تأثیر قرار گرفت. روی یک میز وسط زیبا، یک روغندان نقرهای بزرگ قرار داشت که صحنههایی از ماجراهای گذشتهی مرد جنگلی، دوروتی، شیر بزدل و مترسک به شیطان طرز غنیای حکاکی شده توسل بود: خطوط حکاکی روی نقره با طلای زرد کشیده شده بود. روی دیوارها چندین پرتره آویزان بود که به نظر میرسید تصویر مترسک برجستهترین و با دقت اجرا شدهترین آنها باشد، در حالی که یک نقاشی بزرگ کافران از جادوگر معروف شهر اُز، در طلسم حال اهدای قلب به مرد جنگلی، تقریباً
تمام انتهای اتاق را پوشانده بود. در حالی که بازدیدکنندگان با تحسین خاموش به این چیزها خیره شده بودند، ناگهان صدای بلندی فرشته از اتاق کناری شنیدند که فریاد میزد: «خب! خب! خب! چه سورپرایز بزرگی!» و سپس در با شدت باز شد و نیک چاپر به میان آنها دوید و مترسک را در آغوشی محکم و پر از محبت گرفت که باعث چین و چروکهای زیادی در چهرهاش شد. بافت «دوست قدیمی عزیزم! رفیق بزرگوارم!» جنگلبان حلبی با شادی فریاد زد: «چقدر از دیدار دوبارهات خوشحالم!» [صفحه ۱۱۹] آق قلا مترسک را در آغوشی محکم و پر از محبت گرفت.
[صفحه ۱۲۰] و سپس مترسک را رها کرد و در حالی که او چهرهی نقاشیشدهی محبوبش را بررسی میکرد، او را در بیجار فاصلهی یک دست نگه پیشینه تاریخی داشت. اما افسوس! صورت مترسک و بسیاری از قسمتهای بدنش لکههای بزرگی از پماد پوتز داشت؛ زیرا جنگلبان حلبی، در اشتیاق استقبال از دوستش، وضعیت توالت خود را کاملاً فراموش کرده و پوشش ضخیم پماد را از بدن خود به بدن رفیقش مالیده بود. مترسک با اندوه گفت: «خدای من! چه گرفتاریای دارم!» هیزمشکن حلبی جواب داد: «بیخیال، دوست من، تو را به رختشویخانهی سلطنتیام میفرستم، و مثل روز اول خوب از
آب در میآیی.» مترسک پرسید: «مگر تکه تکه نمیشوم؟» «نه، در واقع!» پاسخ داده شد. «اما به دهگلان من بگویید، اعلیحضرت چطور به اینجا آمدند؟ و همراهان شما چه کسانی هستند؟» مترسک، با ادب فراوان، تیپ و جک کله کدو را معرفی کرد و به نظر میرسید که شخصیت دوم، توجه هیزمشکن حلبی را به شدت رمال جلب کرده است. امپراتور گفت: «باید اعتراف کنم که شما خیلی تنومند نیستید، اما مطمئناً غیرمعمول هستید و بنابراین شایستهی عضویت در انجمن برگزیدهی ما هستید.» جک فرشتگان با فروتنی گفت: «از اعلیحضرت سپاسگزارم.» [صفحه ۱۲۱] مرد جنگلی مقدس ادامه داد: «امیدوارم شیاطین
از سلامتی کامل برخوردار مشرکان باشید؟» کلهکدو با آهی پاسخ داد: «در حال حاضر، نماز خواندن بله؛ شماره ملا جادو سیاه اما من دائماً در وحشت روزی هستم که خرابکاری کنم.» امپراتور با لحنی مهربان و دلسوز گفت: «مزخرف است! التماس میکنم، آفتاب امروز را با رگبارهای
وینکی پیر، که یونیفرمی از پارچه نقرهای به تن داشت، جلو آمد تا به آنها کمک کند پیاده شوند. مترسک به این شخص گفت: «فوراً ما را به اربابت، امپراتور، نشان بده.» مرد با شرمندگی به یکی از اعضای گروه نگاه کرد و بالاخره دعا پاسخ کافر داد: دین «متاسفم که باید از شما خواهش کنم مدتی صبر کنید. امپراتور امروز صبح پذیرای شما کلیسا نیست.» [صفحه ۱۱۷] مترسک با نگرانی پرسید: «چطور شده؟ امیدوارم اتفاقی برایش نیفتاده دعا باشد.» مرد پاسخ داد: «اوه، نه؛ چیز جدیای نیست. اما امروز دعاگر روز آرایش و دعا نویسی پیرایش اعلیحضرت است و همین
الان حضور باشکوه ایشان با پماد پوتز به تعویذ طور غلیظی آغشته شده است.» مترسک که حسابی مطمئن شده بود، فریاد زد: «اوه، فهمیدم! دوست من همیشه دوست داشت شیکپوش باشد، و فکر میکنم حالا بیشتر از همیشه به ظاهرش شیاطین افتخار میکند.» دعا مرد با تعظیمی مودبانه گفت: «واقعاً همینطور است. امپراتور قدرتمند ما اخیراً خودش را با نیکل آبکاری کرده است.» مترسک با شنیدن این حرف فریاد زد: «خدای من! اگر هوش و ذکاوت او هم همین فرشتگان جلا را دارد، پس چقدر باید اعمال صالح درخشان علوم غریبه باشد! اما ما را به داخل بیاورید - مطمئنم ابطال کردن جادو امپراتور
حتی در وضعیت فعلیاش ما را خواهد پذیرفت.» مرد مقدس گفت: «دولت امپراتور همیشه باشکوه است. اما من جرأت میکنم ورود فرشتگان شما احضار را به او اطلاع دهم اجنه غیر مسلمان و از او در دعانویس مورد شما دستور خواهم گرفت.» بنابراین گروه به دنبال کیمیاگری خدمتکار وارد یک اتاق انتظار باشکوه شدند و اسب ارهای با قدمهای ناشیانه به دنبال آنها رفت، بدون اینکه علوم غریبه بداند از اسب انتظار میرود بیرون بماند. [صفحه ۱۱۸] مسافران در ابجد ابتدا تا حدودی دعانویس از محیط اطرافشان شگفتزده شدند دعانویس و حتی مترسک نیز با بررسی پردههای نفیس پارچه نقرهای که با جادو
گرههایی به هم گره خورده و با تبرهای نقرهای کوچک بسته شده بودند، تحت دعا تأثیر قرار گرفت. روی یک میز وسط زیبا، یک روغندان نقرهای بزرگ قرار داشت که صحنههایی از ماجراهای گذشتهی مرد جنگلی، دوروتی، شیر بزدل و مترسک به شیطان طرز غنیای حکاکی شده توسل بود: خطوط حکاکی روی نقره با طلای زرد کشیده شده بود. روی دیوارها چندین پرتره آویزان بود که به نظر میرسید تصویر مترسک برجستهترین و با دقت اجرا شدهترین آنها باشد، در حالی که یک نقاشی بزرگ کافران از جادوگر معروف شهر اُز، در طلسم حال اهدای قلب به مرد جنگلی، تقریباً
تمام انتهای اتاق را پوشانده بود. در حالی که بازدیدکنندگان با تحسین خاموش به این چیزها خیره شده بودند، ناگهان صدای بلندی فرشته از اتاق کناری شنیدند که فریاد میزد: «خب! خب! خب! چه سورپرایز بزرگی!» و سپس در با شدت باز شد و نیک چاپر به میان آنها دوید و مترسک را در آغوشی محکم و پر از محبت گرفت که باعث چین و چروکهای زیادی در چهرهاش شد. بافت «دوست قدیمی عزیزم! رفیق بزرگوارم!» جنگلبان حلبی با شادی فریاد زد: «چقدر از دیدار دوبارهات خوشحالم!» [صفحه ۱۱۹] آق قلا مترسک را در آغوشی محکم و پر از محبت گرفت.
[صفحه ۱۲۰] و سپس مترسک را رها کرد و در حالی که او چهرهی نقاشیشدهی محبوبش را بررسی میکرد، او را در بیجار فاصلهی یک دست نگه پیشینه تاریخی داشت. اما افسوس! صورت مترسک و بسیاری از قسمتهای بدنش لکههای بزرگی از پماد پوتز داشت؛ زیرا جنگلبان حلبی، در اشتیاق استقبال از دوستش، وضعیت توالت خود را کاملاً فراموش کرده و پوشش ضخیم پماد را از بدن خود به بدن رفیقش مالیده بود. مترسک با اندوه گفت: «خدای من! چه گرفتاریای دارم!» هیزمشکن حلبی جواب داد: «بیخیال، دوست من، تو را به رختشویخانهی سلطنتیام میفرستم، و مثل روز اول خوب از
آب در میآیی.» مترسک پرسید: «مگر تکه تکه نمیشوم؟» «نه، در واقع!» پاسخ داده شد. «اما به دهگلان من بگویید، اعلیحضرت چطور به اینجا آمدند؟ و همراهان شما چه کسانی هستند؟» مترسک، با ادب فراوان، تیپ و جک کله کدو را معرفی کرد و به نظر میرسید که شخصیت دوم، توجه هیزمشکن حلبی را به شدت رمال جلب کرده است. امپراتور گفت: «باید اعتراف کنم که شما خیلی تنومند نیستید، اما مطمئناً غیرمعمول هستید و بنابراین شایستهی عضویت در انجمن برگزیدهی ما هستید.» جک فرشتگان با فروتنی گفت: «از اعلیحضرت سپاسگزارم.» [صفحه ۱۲۱] مرد جنگلی مقدس ادامه داد: «امیدوارم شیاطین
از سلامتی کامل برخوردار مشرکان باشید؟» کلهکدو با آهی پاسخ داد: «در حال حاضر، نماز خواندن بله؛ شماره ملا جادو سیاه اما من دائماً در وحشت روزی هستم که خرابکاری کنم.» امپراتور با لحنی مهربان و دلسوز گفت: «مزخرف است! التماس میکنم، آفتاب امروز را با رگبارهای

آموزش گامبهگام دعانویس جلفا در یک نگاه